شاهدخت سرزمین ابدیت

۲:۴۵ اخرین ساعتیه که قبل از خواب غافلگیرانه روی صفحه ی گوشیم می بینم(۵شنبه بامداد-شب قبل از پیاده روی بلاگرها)

صبح ساعت ۶ از خواب بیدار می شم :دوش می گیرم/ موهامو خشک می کنم/وسایلم و اماده می کنم/میرم تو انباری دنبال کتونیام که ۲ ماهیه مفقود شده(یعنی در اثر نقل مکان نادرست بابام به نمیدونم کجا دیگه ندیدمشون) که پیداشون نمی کنم و به این فکر میفتم که کتونی دیگه ای بپوشم/صبحانه می خورم و ساعت ۷:۵۵ از خونه بیرون میزنملبخند

ساعت ۸:۱۰ با رویای نیمه تمام تو ایستگاه امام خمینی قرار دارم(فقط من میدونم که رویا می خواد بیاد .به همه گفته که نمیاد) ساعت ۸:۲۰ (تاخیـــــــــر!!!)من و رویا همدیگه رو بعد از تقریبا ۴ سال می بینیم.از نظر من تغییری نکرده و هنوز همون رویای نیمه تمامه که شاید کمی از نیمه بیشتر شده باشه(خوب بالاخره اونم ۴ سال بزرگتر شده دیگه) ولی از نظر رویا من خیلی تغییر کردم و بزرگ تر شدم(یه چیزی تو مایه های :کوچولو بودی بزرگ شدی ناقلا......اون قدی بودی این قدی شدی ای بلا....)نیشخند

توی مترو به گل یخ زنگ میزنم و فاطمه می گه که خواب مونده و چیزی حدود ۱:۳۰ از ما عقب تره و نمیاد.ناراحت....علیرضا فروهر زنگ میزنه و می گه کجای؟ منم می گم تو ایستگاه فلانیم(جمع که می بندم یعنی سوتی میدم !!! رویا میزنه زیر خنده و خودم هم خندم می گیرهزبان)علیرضا می گه : با گل یخی؟ می گم :نه نمیاد. با گفتن اینکه تو ایستگاه فلانیم حدس میزنیم که تو یه قطار باشیماوه

از قطار پیاده و سه تایی از ایستگاه قیطریه خارج می شیم و با نگار نیک نفس و بچه های تورلیدر سلام احوالپرسی می کنیم.ساعت ۹:۱۰ است.(قابل توجه دوستان که قرار بود ساعت ۸:۳۰ کنار ایستگاه مترو قیطریه باشیمنیشخند)بازم منتظر دو تا دیگه از بچه ها وایمیسیم. منتظر

سوار ون می شیم.اقاهه راننده خیلی خیلی عصبانیه...هی می گه ... هی ما جواب میدیم...هی اون...هی ما...نیشخند من می گم حالا شما ببخش...بچه ها می گن واسه چی معذرت می خوایعصبانی=(بچه ها)استرس=(من)

(عکس کاملا دزدی از وبلاگ نگار نیک نفس :دی عکاس خودش بوده اسمش هم اونجا هست)

واسه از دل اقاهه راننده در اوردن=اقاهه راننده ... اقاهه رانند...یالا بزن تو دنده...میریم به بام تهرون...اقاهه راننده.....

بهنامترین زنگ میزنه به نگار و بوق بــــــــوق بوقققققق بوووووق(سانسور)نیشخند

۹:۳۰ جلوی در اصلی بام تهران...مسعود و مهدی یزدی از ساعت ۸:۳۰ منتظر ما بودن.نیشخند

میریم بالا....از همون اول یه سری از بچه ها هر ۵ دقیقه یه بار می گن: صبحونه...صبحونه...صبحونه(تکرار جهت درک این احساس که یه دارکوب هی به گیجگاهتون نوک می زنه)نیشخند

بهنامترین توپ والیبال اورده(من بعد از بازی روش یه اسکلت نقاشی کردم) و وسط راه بچه ها همه جور بازی ای باهاش می کنند(والیبال/فوتبال/قل بده و...)ابله این توپه یه دوباری افتاد تو دره که یه بارش رو علیرضا و یه بار دیگش رو مجتبی و دفعه بعدی رو هم مهدی یزدی دقیقا از وسط دره(عین این فیلم ترسناکاست صحنه)که سگ و گرگ ازش رد می شدند اود.هورا(بزن به افتخار تیم نجات)

بعد از پیاده روی ساعت ۱۱ رفتیم و به اسم صبحونه یه چیزایی خوردیم....البته به اسم صبحونه چون تنها کسی که چیزی شبیه صبحونه خورد بهنامترین بود که نیمرو خورد(یکی بستنی یکی دلستر...اصلا یه وضعی بود این صبحونه هه)سر میز هم کلی حرف زدیم و عکس گرفتیم و خندیدیم...

البته سبب خیر زیادی هم شدیم چون اگه ما نمی خواستیم رو میزو صندلی هاشون بشینیم تا سال دیگه تمییزشون نمی کردند...البته صندلی ها رو وقتی از جامون بلند شدیم دیدم ااااا چقد تمییز شدهخنده منم که مانتوم سفیدزبان

همگی انرژی گرفتیم...نزدیک زمین تنیس یه وسطیه توپ بازی کردیمنیشخند(من تو تیم خوبه بودم)بهنام ترین رو حساب اینکه بازی بچه ها رو می شناسه شروع کرد به یاد کشی و هر کی رو که دوست میداشت رو خودش برمیداشت و هرکی رو که دوست نمی داشت پاس میداد تو تیم علیرضازبان

تیم علیرضا: شاهدخت سرزمین ابدیت(هوراخواهش می کنم ... خواهش می کنم...من متعلق به همه ی وسطی دوستان ملتم هستم....اصلا اومدم تو زمین ببین چی شد ورزشگاه...ترکیدنیشخند)-آمد-فرناز ارکان پور-سهیل ارکان پور-پویا کوشنده فر-نوید چهره سا-کوروش-میلاد و خود علیرضا(گویا نگار نخودی بودسوالاخه تو متن وبلاگش نوشته تو تیم ما هم بودهنیشخند)

تیم بهنامترین:نگار-توحید قهرمانی(پدری)-آزاده ویوارا-رویای نیمه تمام-مهدی یزدی-مسعود-مجتبی و خود بهنام اقایی

نسرین خانومی و محمدینوی کتونی(پسری با کفش های کتونی)و کوروش و علی خاموشیان و امید رحمانی(عکاسمون)بازی نکردندلبخند

سنگ -کاغذ- قیچی(هیشکی-دو تا سنگ اوردن هم بهنام هم علیرضا) سنگ -کاغذ-قیچ(بهنام) سنگ-کاغذ-قیچی(هیشکی) سنگ -کاغذ-قیچی(بهنام) سنگ -کاغذ-قیچی(بهنام)نیشخند در کل تیم های ضعیف همیشه اول میرن تو زمین تا بیشتر جلز و ولز کنندنیشخند(بچیا سوختین؟؟؟)

تیم بهنام ۱۰ دقیقه وسط زمین بود...پرپرشدن بازیکن ها رو دیدیمنیشخندمن چون پرتابم تو وسطی خوب نیست فقط دو بار توپ زدم که دفعه اول رو بچه ها کلی واسم تشویق کردن که بالاخره توپ دست سارا هم رسیدزبانخجالت(البته یه بارش رو میلاد توپ بهم داد که گریه نکنمنیشخندبقیه رو یا میلاد میزد یا نوید یا علیرضاهورا)

تیم قدرتمند و سرفراز ما وارد زمین شدنیشخند یادم رفت کل بل هایی که گرفتیم رو بشمرم...فکر می کنم به ۲۰-۳۰ تایی رسید.تا نیم ساعت اول که هیشکی از زمین خارج نشدتشویق بعدش بل هامون تموم شد بچه ها هی رفتن بیرون ولی با وجود سهیل همه دوباره اومدن تو(من اصلا توپ بهم نخوردابروالبته برخلاف تصور شوم بعضیا من خیلی هم وسط بودم و خیلی هم تو بازی...گفتم توپ خوب نمی ندازم ولی خداییش توپ خوب رد می کنملبخند)

همین جا جاداره که از بل بگیرهای غیور تیم تشکر و قدردانی کنم:پویا کوشنده فر-علیرضا فروهر-سهیل اراکان پور

عکاس عزیز پرشین بلاگ-امید رحمانی عزیز- هم از بازی عکس می گرفت و وقتی تیم ما وارد زمین شد زاویه روتغییر دادنیشخندولی داغ به دلش موند که واسه دور بعدی که تیم بهنام میاد وسط(دوبارهآخ)زاویه اش رو عوض کنه(هیچگونه مسولیتی با من نیست نقل مستقیم خودش با تحریف کامل و تمام اینجانب بود)

وسط بازی سه تا پیرمرد(با دل فوق العاده جوون) اومدن و واسمون شعر نگو نگو نمیام (هایده)رو خوندن...انقده حال دادبغل

بعد از وسطی استپ هوایی بازی کردیم...مژهفقط یادمه که من آهو بودم....یه کروکدیل هم داشتیم که به خاطر اسمش خیلی معروف بود بعدش هی صداش می کردیم تندی سه تا امتیاز منفی گرفتنیشخندبراش اسم انتخاب کردیم....زبونم لال اسمش رو گذاشتیم گاومیش خنثی

نگار هم که اسمش خرگوش بود با مخ خورد زمین...البته بعدا اسمش شد کوآلانیشخند

بعد از تمام بدو بدوها و بازی ها یه اب بازی خفیف کردیم جهت دور کردن گرما چشموقت تمام

ساعت ۲ بود ...عزممان را جزم کردیم که بریم پایین...برخی با اتوبوس رفتند(اتفاقا برخی که هی می گفتن که پیاده میایم ما) و من و ازاده ویوارا و نسرین خانومی و محمدینوی کتونی و مسعود و مجتبی و آمد و مهدی یزدی و علی خاموشیان پیاده رفتیماوهنفسم بالا نمیومد...

بعضی ها خداحافظی کردند و ما هم سه تا ماشین شدیم نیشخندکمی دوستانه نشستیم و رفتیم رستوران سنباد(تبلیغ نباشهیول) و دلی از عزا در اوردیمقلب (این همون دل است که گفتم)

ساعت ۵ بود که از بچه ها خداحافظی کردم....ساعت ۶:۴۰ رسیدم خونهنیشخند البته به خاطر شلوغی و از اینجور چیزا نبودااااااا باید ۶ میرسیدم .تاخیرم به حرف گرفته شدن اینجانب توسط یک اقای مسن بود که خودش یه پست طنز می شه که بعدا می نویسمنیشخندخمیازه

ساعت ۱۰ خوابیدمخواب

جای همه به شدت خالی بودچشمکبغل

نوشته شده در ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

از طرف این ارزوی شیطون به یه بازی وبلاگی دعوت شدمنیشخند

خوب اولش باید ده تا چیزی رو که دوست دارم بگم:قلب

1-خودم و کودک پنج ساله ی درونم(این همون خودشیفتگیه معروفه منه)مژه

2-شیطنت و کرم ریختن و پریدن بالا و پاییناز خود راضی

3-شنا و وشو و والیبال(عاشقشونم)بغل

4-مسافرت(همیشه واسه رفتنش اماده ام و وسایل مورد نیاز رو لیست وار تو ذهنم دارم)گاوچران

5-نقاشی کردن(پرتره/روی بوم/سیاه قلم و...)خیال باطل

6-فوگول نازنینم(یه ماهیه واقعیه خشک شده دارم از اونا که وقتی می ترسه خودشو باد می کنه و بدنش تیغ تیغیه)ماچ

7-کتاب و کتاب خوندن(دیوونه وار کتاب می خونم همه کتابای پائولو کوئلیو رو خوندم دیروز هم کتاب 1000 صفحه ای کلئوپاترا(کالین فالکنر) رو به اتمام رسوندم)یول

8-فیلم که بسیار می بینمهیپنوتیزم

9-باوون(انقد عاشقشم که هر وقت میباره با هر شدتی که باشه می پرم زیرش هیچوقتم از چتر استفاده نمی کنم ابدا)عینک

10-وبلاگم و دوستای وبلاگیمبغل

حالا ده تا چیز که ازشون متنفرم:سبز

1-ادمای بداخلاق و ترشروی دروغگو و صد رواسترس

2-جرج (دابلیو)بوشزبان

3-چاله های تو جاده اسفالتآخ

4-پاریس هیلتونمنتظر

5-لئوناردو دی کاپریوسبز

6-همه جور ماری به جز مار کبرا(این مار خیلی باشخصیتهاز خود راضی)

7-افه و فخرفروشیافسوس

8-ادمای دو به هم زن خبرچین(خیلی از اینا زخم خوردم مادرررررر)نگران

9-اکتاویان گایوس جولیوس سزار(برادر زاده ی جولیوس سزار)سبز

10-صندلی که پایش لق بزنهخمیازه

این یکی سواله اینه که اگه 24 ساعت به پایان عمرم مونده باشه چه می کنم؟فرشته

خوب اولش یه متن خداحافظی و حلالیت واسه همه می نویسم+وصیت نامه لبخند

بعدش به دوستای قدیمی یه زنگی می زنم ویه خوش و بشی می کنم و یه مهمونی چند ساعته با همه فک و فامیل و دوستان و اشنایان راه میندازمبغل

واسه اعضای خانوادم کادوی اخر رو می گیرمماچ

بلیط هواپیما می گیرم و می رم به خلیج همیشگی فارس عینک

و در اخر مامان و بابام رو می بوسم و می شینم لب ساحل تا دوست بسیار عزیزم که همیشه با منه بیاد منو ببرهخنثی

اها شیطنت های کودکی رو هم دوباره زنده می کنم مثلا زنگ در همسایه ها رو می زنم و فرار می کنمشیطان

سوال بعدی هم اینه که 5 دقیقه ی اولی که به اینترنت وصل می شم چه می کنم؟هیپنوتیزم

فرطی صفحه پرشین بلاگقلب رو باز می کنم و در عین حال یاهو مسنجرم رونیشخند

تمام افلاین ها رو می خونم و بعد از اون نوبت به کامنتها می رسه و به ای-میل هام هم سر می زنمزبان

واسه بچه ها کامنت می ذارمخجالت

360 رو باز می کنم ببینم چه خبره بعضی وقت ها هم از بیکاری اپش می کنمچشم

اگه کاری هم تو سایتای دیگه قرار باشه انجام بدم یا متنی چیزی بخوام رو هم در اخر انجام می دملبخند

اون مابین هم اگه کسی پی ام بده جواب می دم از خود راضی

حالا هله هوله ی مورد علاقه ی شازده چیه؟خوشمزه

خوب من عاشق بستنیم(انواع و اقسامش)لبخند

برای کاکائو می میرم مخصوصا شکلات گرم یا(hot chocolate)تشویق

می تونین واسه کادو تولد بهم یا شکلات بدین یا پاستیلزبان

هر چیز ترشی رو از قبیل لواشک و الوچه و ... دیوانه وار دوست میدارمخوشمزه

ادامس یکی از سرگرمیهام هستش

چی توز می توری هم پفک مورد علاقمهبغل

مامانم هنوز که هنوزه مجبوره فریزر رو پر از نوشمک کنه

اهاااااااااااا راستی یادم رفت بگمنیشخند

من از اون اسمارتیزا که قدیم ندیما ساله 40-42 تو پاکتای لیوان مانند بود خیلی دوست دارم حیف که دیگه از اونا نیستناراحت

+تمام هله هوله های خوشمزه ی دنیا

تماممتفکر

حالا من باید 5 نفر رو از بین دوست جونای وبلاگ نویسم به این بازی دعوت کنم البته دلم می خواد همه رو دعوت کنم ولی الان 5 نفر رو دعوت می کنم بقیه رو دفعات بعدنیشخند

خوب...

همه دستا بالا 1-کدخدا خودت اولیش هستی

2-تنها در پاییز(نازنین منتظرم)

3-برای تو می نویسم همیشه...(هر دو تاتون باید بنویسید بی برو برگرد)

4-توپول کاره خودته (به پاکی دریا)

5-زیر درخت ارزو(سعیده منم تو اپت حضور یابم لطفا)

6-نفر ششم هم خودم اضافه می کنم (باباپرشین)

نوشته شده در ۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |